برچسب: نویسنده: mehrdad تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1392 ساعت: 19:15

من هفته ی بدی رو گذروندم ،یکهفته هستش که حجله های احسان پسر همسایه ٬مدام جلوی چشممه ،روز جمعه سوم و دیروز که هفتمش بود یک ماشین مشکی گل زده که حکم ماشین عروسش بود با عکس بزرگ و رنگیش توی ماشین جلوی چشمم بود ،وقتی به محمود گفتم چقدر بعضی ها بی ملاحظه هستند حالا نمیشد ماشین عروسشون رو جلوی حجله ی این بچه نمیداشتن؟و محمود بهم گفت این ماشین عروس احسانه توش رو نگاه کن ، و من دیگه هیچی نفهمیدم جز اشک و ... من اینم و نمیتونم غیر خودم باشم بارها و بارها جای مادر احسان و دل شکسته ی نسیم و چشمای پاک و معصوم رزگلم که دیروز تولد یکسالگیش هم پدرشو کنارش نداشت بارونی شدم و... دیشب به محمود گفتم خدا کنه زودتر حجله ها رو از جلوی در بردارن من خیلی اذیتم هر روز و هرروز با دیدنش ،مخصوصا که بعدا یادم افتاد چقدر اون بچه رو جلوی در دیده بودم و... ![]()


من خوبم نگران من نباشید زندگی در جریانه و ما هم توی این امواج شناوریم ،هستی هم خدا رو شکر خوبه ،میره و میاد و مشغول تکالیفشه،دو روز پیش انتخاب انجمن تو مدرسشون بود که چون بعد از ظهر بود هم من رفتم٬ هم پدرش بعدا اومد ،توی جشن بچه ها سه سرود خوندن که بینهایت زیبا و با مفهوم بود و کلی لذت بردیم
،عده ای از اولیا کاندید شدن برای انجمن و ما هم رای دادیم و اومدیم خونه ... ![]()

ﺧﻨﺪﻩﻫﺎﯼ ﺗﻮ
ﮐﻮﺩکی ﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺑﺨﺸﺪ
ﻭ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ
ﺁﺭﺍﻣﺸﯽ ﺑﻬﺸﺘﯽ
ﻭ ﺩﺳﺖﻫﺎﯼ ﺗﻮ…
ﺍﻋﺘﻤﺎﺩﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ
ﭼﻘﺪﺭ ﺍﺯ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺖ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ
ﭼﻘﺪﺭ ﺍﺯ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺖ
ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ … ![]()

دیروز بعد از دو سال بالاخره قسمت شد تا زنداییم (همسر تورج دایی) مولودی که نذر سلامتی تورج دایی بود بگیره
،مامانم که مدتها منتظر این مولودی بود در سفر بود و قسمتش نشد بیاد(دیشب البته زنگ زد و گزارش کامل ازم گرفت
)من و بیتا با هم رفتیم (به خاطر ساعتش که از دو بود نتونستم هستی رو با خودم ببرم )،همه چیز خوب بود ،آروم نشسته بودم و گوش میدادم ،ولی وقتی خانومه با اون سوز گفت برای سلامتی و شفای آقا تورج دعا کنید٬باز بارونی شدم و یادم اومد چقدرررررررررررر تو مولودیهای امسال برای محمود نسیم و رزگل ٬دعا کرده بودم ٬چهره ی مظلوم تورج اومد جلوی چشمم و ....
دست نسترن دخترخالم بود که روی دستم اومد و آرومم کرد
،وقتی مهمونا رفتند و دایی تورج از خونه ی مامان بزرگ با اون عصا و پای ... اومد و من باز تاسف و دلسوزی رو تو چشم عمه هاش و اونایی که هنوز بودند دیدم ٬وقتی باز با چشمای خودم دیدم که تو اوج جوونی چقدررررر ... خداحافظی کردم و اومدیم بیرون
،بیتا رو رسوندم و با فکری پر و سری که باز با دو قطره اشک به درد اومده بود اومدم خونه ....![]()

تنهایی آدمها به عمق دریاست
ولی
پرکردنش
بایک لیوان محبت کافیه … ![]()


ﻣﻦ ﻫﻨوز
ﮔﺎﻫﯽ
یواشَکی ﺧﻮﺍﺏ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ .
یواشَکی ﻧﮕﺎﻫﺖ می ﮐﻨﻢ، ﺻﺪﺍﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ !
ﺑﯿﻦ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ،
ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ
ﺗﻮ ﺭﺍ


من خوبم نگران من نباشید .... ![]()




برچسب: نویسنده: mehrdad تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1392 ساعت: 17:33
گفتم که یک موی رفیق را به کل دنیا ندهم
گفت در عوض او تو دنیا داری
گفتم که با عشق رفیق است که دنیا دارم




برچسب: نویسنده: mehrdad تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1392 ساعت: 16:30